ماجرای حضور و جانبازی نوجوان 16 ساله در جبهه

[ad_1]


10 سالگی اش همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی بود، به همین دلیل جز خاطرات کوتاه چیزی از آن دوران به خاطر ندارد، هر چهار برادر و سه خواهرش با رزق حلال پدر، قد کشیدند و پشتیبان امام و انقلاب بودند. این همراهی با امام ثمره یک عمر زحمت پدر برای بزرگ کردن بچه ها با رزقی بود که از کار کشاورزی به دست می آورد.


«حسین پیرعلی» متولد سال 1347 است، که از 16 سالگی راهی میدان های نبرد شد و در عملیات والفجر 8 در اثر استنشاق گازهای شیمیایی به درجه جانبازی نائل آمد. در ادامه ماحصل گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس با این رزمنده دفاع مقدس و جانباز شیمیایی را، درباره زمان حضورش در جبهه تا جانبازی اش در میدان های جنگ می خوانید:


درس و مدرسه در کنار فعالیت های بسیج


دفاع پرس: کمی از دوران نوجوانی خود بگویید که در چه حال و هوایی رشد کردید. روزهای انقلاب و اوایل جنگ به چه کاری مشغول بودید؟


پیرعلی: پیش از انقلاب سنی نداشتم، دقیقا 10 ساله بودم که انقلاب شد. ما ساکن کرج بودیم و روزهای منتهی به پیروزی انقلاب را در تهران و منزل خواهرم در نزدیکی تهران آمده بودیم، برای همین ورود امام را به خوبی به یاد دارم، اگرچه توفیق اینکه در فرودگاه باشم را نداشتم اما ورود امام را به خاطر دارم. بعد انقلاب وارد بسیج شدم و فعالیت های فرهنگی و نظامی را آغاز کردم. در طول دوران دفاع مقدس مسئولیت پایگاه بسیج را برعهده داشتم و در امر جبهه و جنگ بسیار فعال بودم. در مقاطع مختلف و نزدیکی های عملیات ها چندین بار توفیق اعزام به جبهه را داشتم، همزمان تحصیل هم می کردم. در شرایطی که شاید خیلی از همرزم هایم بعد از ورود به جبهه درس را رها کرده بودند اما من چون می دانستم روزی بالاخره جنگ پایان می یابد و باید در سنگرهای دیگر مشغول به خدمت باشم.


دفاع پرس: یعنی در آن دوران هم تحصیل و هم فعالیت های نظامی و فرهنگی را با هم داشتید؟


پیرعلی: بله. تقریبا از سال 62 که عضو بسیج شدم درسم را می خواندم و پایگاه هم می رفتم و فعالیت هم می کردم و سال 63 هم به جبهه اعزام شدم، ولی درسم را قطع نکردم.


بعضی شب ها می بایست به پایگاه بسیج می رفتیم. آن زمان شرایط به این صورت نبود، منافقین و گروهک ها فعالیت داشتند و جو متشنجی در جامعه حاکم بود. برای همین شب ها نوبتی پست می دادیم و یا به اصطلاح گشت زنی می کردیم. من شب ها به پایگاه می رفتم و روز درس می خواندم، بعضی مواقع که فرصتی پیدا می کردم در همان پایگاه درسم را می خواندم. نهایتا در جمع رزمندگان کرج دیپلم گرفتم و بعد از دیپلم وارد حوزه علمیه شدم و کارهای تبلیغاتی را آغاز کردم. سال 79 تصمیم گرفتم وارد دانشگاه بشوم و در دانشگاه آزاد قبول شدم. سال 92 دوباره تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم و مجددا در کنکور شرکت کردم و اینبار در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شدم.


دفاع پرس: در چه رشته هایی تحصیل کردید؟


پیرعلی: می خواستم تحصیلات دانشگاهی ام با تحصیلات حوزوی ام متناسب باشد، برای همین کارشناسی و ارشد را در رشته الهیات گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی تحصیل کردم.


دفاع پرس: پس تحصیلات حوزوی داشتید؟


پیرعلی: از سال 66 طلبه شدم و سال 68 که جنگ تمام شد دو سالی طلبه بودم که باز درگیر جبهه و جنگ بودم.


دفاع پرس: یعنی هم طلبه و هم رزمنده بودید، رفت و آمد داشتید یا با مرخصی ادامه می دادید؟


پیرعلی: بله، یک زمانی آموزش و پرورش برای رزمنده ها در جبهه تسهیلات ادامه تحصیل را مهیا کرده بود، بعضی از دوستان ما همزمان آنجا درس‌شان را هم ادامه می دادند.

روایتی از حضور و جانبازی نوجوان 16 ساله در جبهه


دفاع پرس: پس مسلما اهل مطالعه هم بودید و هستید. اولین برخوردتان با کتاب چه زمانی بود؟ اینکه مثلا کتابی خریدید یا شخصی کتابی به شما داده باشد؟


پیرعلی: جالب است بدانید که من از پنج سالگی وارد مدرسه شدم، دو سال را در همدان درس خواندم و با آشنایی که پدرم با معلم ها و مدرسه داشت از پنج سالگی به مدرسه رفتم و بسیار هم علاقمند بودم. شاید حرف گزافی نباشد که در دوران تحصیلم پایین تر از شاگرد سوم نیامدم. حالا یا شاگرد اول کلاس یا دوم یا سوم بودم. به مطالعه و درس بسیار علاقه داشتم. همین علاقه باعث ادامه تحصیلاتم در حین جنگ شد. بعد از اخذ دیپلم بین انتخاب دانشگاه و حوزه مانده بودم که به توصیه بسیاری از بزرگان حوزه را انتخاب کردم و وارد حوزه علمیه شدم. مدتی بعد تصمیم گرفتم فضای دانشگاه را هم تجربه کنم و با وجود اینکه مطالعه زیادی نداشتم با رتبه 255 در دانشگاه تهران‌مرکز قبول شدم.


کتاب های شهید مطهری در زندگیم نقش تعیین کننده داشت


دفاع پرس: به چه کتاب هایی علاقه مند بودید؟


پیرعلی: کتاب های مرتضی مطهری را خیلی دوست داشتم و در مسیر زندگیم نقش تعیین کننده داشت. حتی امروز در برنامه هایی که با جوان ها داریم به دوستان و جوانان هم توصیه می کنم. دیدگاهم این است که اگر کسی می خواهد با اسلام واقعی و راستین آشنایی پیدا کند ناگزیر به خواندن آثار شهید مرتضی مطهری است. به کتاب های ایشان و به خصوص کتاب داستان راستان ایشان که جزو اولین کتابهایی بود که خواندم، بسیار علاقمند هستم.


دفاع پرس: وقتی آن کتاب ها را می خواندید چند سالتان بود؟


پیرعلی: دوره نوجوانی ام بود، همان 17-16 سالگی که وارد بسیج شدم. مسجدمان کتابخانه ای غنی داشت که آنجا با آثار شهید مرتضی مطهری آشنا و بعد از خواندن کتاب داستان راستان که خیلی هم برایم جذاب بود به آثار شهید مطهری علاقه‌مند شدم. واقعا این کتاب ها فضایی را برای من در رابطه با اینکه اسلام تا چه اندازه دین کامل و جامعی است و در امور مختلف چه نظرات متقنی دارد باز کرد.

روایتی از حضور و جانبازی نوجوان 16 ساله در جبهه


دفاع پرس: گفتید که در آن دوره در بسیج فعالیت های نظامی داشتید کمی درباره آن توضیح دهید.


پیرعلی: در مقطعی هم نماینده ولی فقیه در یکی از حوزه های استان البرز بودم و همچنان در فضای بسیج همکاری داشتم، فعالیتم آنقدر زیاد بود که همه دوستان فکر می کردند پاسدار هستم، لباسم لباس بسیج بود و چون آن زمان پوشیدن لباس برای غیر سپاهی ممنوعیت قانونی و شرعی نداشت و بسیاری از نیروهای سپاه نیز لباس بسیج می پوشیدند برای نزدیکانم این امر مشتبه شده بود که من پاسدار هستم. تمام دغدغه ام برنامه های جبهه و جنگ بود و از این نظر کاملا یک زندگی نظامی داشتم.


 


دفاع پرس: در آن دوران بیشتر مشغول به انجام کار فرهنگی بودید یا کار استراتژیک و نظامی؟


پیرعلی: دوره های آموزش نظامی را به صورت تخصصی گذرانده بودم و حتی در بعضی از دوره ها به عنوان مربی، آموزش نظامی نیروهای بسیجی را هم عهده‌دار می‌شدم. برای نیروهای سپاه در دیزین، جاده چالوس، کرج و سدامیرکبیر، دوره های آبی-خاکی اردوهایی برگزار می شد که من هم در آن ها حضور داشتم. در مقطعی در لشکر ده سیدالشهدا گردانی به نام گردان «فرات» تشکیل شد، چون در یک مقطعی وارد جنگ های آبی هم شدیم نیاز بود رزمنده ها دوره های غواصی ببینند و دوره های آبی ـ خاکی در آن دوران گذاشته شد که در آن هم شرکت کردم.


دفاع از کشور را وظیفه ام می دانستم


دفاع پرس: از دغدغه هایتان گفتید و از اینکه در خانواده ای مذهبی رشد یافتید، چه شد که به جبهه رفتید و چه طور تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟


پیرعلی: جالب است بدانید که ما اهل استان همدان هستیم، سال 59 که جنگ آغاز شد من درس می خواندم و سه ماه تابستان هم پیش پدرم می رفتم و در کار کشاورزی به ایشان کمک می کردم. هم به تفریح می رفتم و هم در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کردم. شهریور سال 59 که جنگ آغاز شد و نیروهای ارتش خودشان را به خوزستان می رساندند، من در حال رفتن به همدان بودم که رفتن نیروهای ارتش به سمت خوزستان را در جاده همدان دیدم و چون سنم کم بود برایم جای تعجب و سوال داشت که چه اتفاقی افتاده است؟ چرا توپ و تانک آورده اند؟ بعد که به همدان رسیدم حال و هوای خاصی داشتم و چون اهل مسجد و بسیج بودم اطلاعاتی کسب کردم و به حسب انگیزه های مذهبی و دینی در جنگ شرکت کردم.


می دانستم دشمن جنگی را علیه انقلاب اسلامی آغاز کرده است و ما باید برای دفاع از مکتب و کشورمان هم که شده حاضر شویم. می دانستم در آن برهه کشور مورد هجوم و حمله قرار گرفته بود و دشمن رحمی به کشور و مردم نخواهد کرد، هرطور که فکر می کردم وظیفه ما دفاع از کشور بود. همه بچه هایی که پا در میدان جنگ گذاشته بودند با همین انگیزه های الهی در جبهه حضور یافتند.


 


 


دفاع پرس: کجا و در چه سالی مجروح شدید؟


پیرعلی: من سال 63 وارد جبهه شدم و یک سال بعد به عملیات والفجر 8 رفتم در واقع اولین عملیاتی بود که در آن شرکت می کردم و پیش از آن در عملیات هایی شرکت داشتم که بیش از چند روز طول نمی کشید اما این عملیات در حدود یک ماه به طول انجامید. پس از اینکه نیروهای ما به اهداف مورد نظر در عملیات رسیدند و توانستند فاو را فتح کنند، لشکر10 سیدالشهدا (ع) که من هم از رزمنده های آن بودم، برای تثبیت به منطقه و عملیات وارد شد که در این مرحله جانباز شدم. اکثریت رزمنده هایی که در آن زمان به جبهه رفتند به دنبال گرفتن تسهیلات و غیره نبودند، حتی بعد از جانبازی هم به دنبال این مسائل نرفتند، من سال 64 جانباز شدم و سال 92 برای تعیین درصد به بنیاد شهید رفتم، یعنی 28 سال بعد از جانبازی و حاضر نبودم که به دنبال تعیین درصد بروم و رسما من را جانباز بدانند. این روحیات در بسیاری از دوستان رزمنده و افرادی که وارد جنگ شدند، بود. سال 92 که برای تعیین درصد جانبازی رفتم به اصرار یکی از دوستانم بود که در بنیاد شهید کرج کار می کرد. می گفت این موضوع تنها به شما مربوط نمی شود و ما باید آمار جانبازان را داشته باشیم. هنوز هم در مقابل جانبازان قطع نخاعی، یا جانبازان نابینا و یا قطع عضو، حقیقتا روی سر بلند کردن ندارم که بگوییم جانباز هستم.


ادامه دارد…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *